رمضان
- ماه رمضان سال شصت و نمی دانم چند بود. سوسنگرد بودیم و از روزه گرفتن معاف. اولین باری بود که می دیدم نماز جماعت مثل گذشته همان اول وقت برگزار می شود و مردم افطار نکرده به نماز می ایستند. بین دو نماز البته کتری آبی و لیوانی در میان جمعیت می گشت و ملت روزه شان را با آب می گشودند. جوان عربی بود خوش صدا. دعای مخصوص "یا علی و یا عظیم" را با لهجه فصیح عربی می خواند و جماعت را مست صدای شیرینش می کرد. من و داود هر غروب به عشق جماعت و شنیدن آوای آن جوان خود را به مسجد کوچک سوسنگرد می رساندیم و حالی می کردیم. یادش به خیر.
- نمی دانم روزه گرفتن را از چند سالگی شروع کردم. می دانم خیلی کوچک بودم. شاید هشت سال. کار هر روزمان بود بعد از افطار. با امیر سیر و پر می خوردیم و بعد می رفتیم اتاق بغلی کنار هم دراز می کشیدیم و اندازه می گرفتیم ببینیم دل کدام یکی بزرگ تر است. آن لاغرو که هر چه می خورد انگار نه انگار. به قول پدرم که روز قیامت پیش شکمش رو سفید است. حالا که البته روسفیدتر از هر کسی است و امید داریم دستگیر ما هم باشد.
- از نظر من سحرها تا موقع گفتن الله اکبر اذان، خوردن و آشامیدن بلا اشکال است. امساک از خوردن، پنج دقیقه قبل از اذان صبح، خیلی زور داشت و هنوز هم دارد. کوچک تر که بودیم آخرین لیوان آب را درست قبل از گفتن الله اکبر بالا می انداختیم. از ترس تشنگی روز، آن قدر آب می خوردم که خواهرکم اسمم را "آب ذخیره کن" گذاشته بود.
- در خانواده ما، مثل بسیاری خانواده های دیگر، همه کارها به عهده مادر بود. از غذا درست کردن و سفره انداختن و غذا بر سر سفره آوردن تا جمع کردن سفره و شستن ظرف ها و چای و میوه بعد از غذا را آوردن و حتی بیدار کردن تک تک بچه ها برای خوردن سحری. اگر او خواب می ماند یعنی همه خواب می ماندند. الان که فکر می کنم می بینم خیلی به او ظلم کرده ایم و به روی مان هم نمی آوریم. هیچ وقت یادم نمی رود شبی که خواب می ماند و چهار پنج دقیقه قبل از اذان از خواب می پرید. از هول این که بچه هایش تشنه نمانند پارچ آب و لیوانی بر می داشت و بالای سر یکی یکی ما می آمد و با عجله صدایمان می کرد و لیوان آب را به دست مان می داد که بخوریم. ما هم البته کلی غر می زدیم. نمی دانم خودش وقت می کرد چیزی از آن آب بنوشد یا نه. خدا حفظش کند که همه دار و ندارمان از او است.
