بلندی یک عمر مهلتم بود
کوتاهی چشم برهم زدنی زندگی ام.
گاهی کودکی ام دور است
آن قدر که تار می بینمش
گاهی اما نزدیک
گویی موهای سپیدم مال من نیستند.
من کجای این زمان ایستاده ام؟
با من است و شک دارم
پیدایش کرده ام؟
شب تار است و کهنه قبای من.
حیران از پی هم دویدن روزهایم
لختی دیگر بگذرد خود تاریخ می شوم.
و هنوز حسرت دارم
حسرت دیدن.
کجایی ای دوست؟
نیوجرسی - دهم ژوییه 2007
+ نوشته شده در
Tue 10 Jul 2007ساعت
8:20 PM  توسط Reza
|
- بچه هایم را کنار دریاچه شهر برده بودم و مشغول تماشای آب بازی پسرکم بودم که خانمی مودبانه صدایم زد و پرسید شما ایرانی هستید؟ جواب دادم بله. با هیجان گفت که از دیدنم خوشحال است و سر حرف را باز کرد که خودش آمریکایی است اما همسرش ایرانی است و چند سال پیش به ایرلند رفتند و چندین ماهی است که بازگشته اند. همین طور گفت و گفت و دست آخر شماره تلفن داد و گرفت و دعوت به دیدار خانوادگی و رفت و آمد. می گفت تنها خانواده ایرانی مقیم شهر هستند و خیلی خشنود بود که خانواده ایرانی دیگری پیدا کرده بود.
بنده خدا آمریکایی است ولی به خاطر شوهرش احساس تعلقی به ایران می کرد که خود و خانواده اش را ایرانی می خواند و البته با علاقه و اشتیاق. هم از این روحیه خوشم آمده بود و هم تعجب کرده بودم. تعجب از این که هم میهنان محترم صد در صد ایرانی که هم جد و آبادشان ایرانی هستند و هم خودشان برخاسته از آن خاک، وقتی به هم می رسند انگار مار دو سر دیده اند. چهره در هم می کشند و یا صداها را پایین می آورند، یا انگلیسی به لهجه غلیظ فارسی بلغور می کنند، یا اصلا صم و بکم می شوند که مبادا پی به ملیت شان ببری. انگار خیلی نمی فهمند که رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون!
- رفنه بودم فروشگاه عرب ها که خیر سرم مثلا گوشت حلال بخرم. بگذریم که به شدت شک دارم حلال فروشی کنند که یک بار مثلا مرغ حلال به من یک لاقبا فروختند و همان مرغی بود که در سوپرمارکت بزرگ محله مان می فروختند و من مثل ابله ها استدلال کردم که چون از مسلمان خریده ام و او گفته حلال است پس هست و اگر نیست گناهش گردن خودش! از این هم بگذریم که پسرکم دو سه نوبت پشت سر هم از این حلال جات بخورد یک جایی از سر و صورتش باد می کند و جوش می زند و ما هم مدت ها است عطای حلال را به لقایش بخشیده ایم. القصه، منتظر بودم که نوبتم بشود که دیدم خانم و آقای محترمی سرگرم چانه زدن با فروشنده بخت برگشته هستند. لهجه شیرین انگلیسی شان از چند فرسنگی فریاد می زد انگار همین هفته پیش از حوالی نظام آباد خودمان آمده اند. هر چه آن بیچاره می گفت آن چه در دستش دارد لنگ گوسفند است آن ها حرف خودشان را می زدند که نخیر مال گاو است و بعد هم چانه و اصرار که گوشت خوب به آن ها بدهد. دو سه بار به سرم زد پیش شان بروم و بگویم با علی جواد قصاب محله که چانه نمی زنید. اگر گوشت خوب می خواهید باید فلان چیز را بگیرید که قیمتش دو برابر آن چیزی است که می خواهید بپردازید. گفتم شاید ناراحت بشوند و خجالت بکشند که ایرانی دیگری دور و برشان است و شاهد حرف زدن شان با فروشنده و با خودشان بوده. صم و بکم شدم، مثل خیلی های دیگر!
+ نوشته شده در
Tue 3 Jul 2007ساعت
10:0 PM  توسط Reza
|
در هیاهویی که از دست دادن یا ندادن محمد خاتمی با زنانی در ایتالیا برپا شده است آن چه به نظرم هرگز به آن اشاره ای نشده آن است که در بین سیاست مداران و حاکمان ایران صداقت و شجاعت محل اعتنا نیستند. یادم می آید روزهای اولی که تازه رییس جمهور شده بود و با یکی از دوستانی که او را خوب از نزدیک می شناخت حرف می زدیم. عصبانی بود و از خوش خیالی برخی که می پنداشتند خاتمی مرد عمل است و آبی از او گرم می شود برمی آشفت و می گفت آن سید فقط به فکر خودش است، گردی بر عبایش نباید بنشیند، تا جایی جلو می رود که عتابی نبیند و خطابی نشنود، وگرنه اولین نفری است که عقب می نشیند و دست ها را بالا می برد. خیلی باورش نمی کردیم. اما روزها که می گذشت درستی قضاوتش نمایان می شد. عبدالله نوری را که وزیر کشور کابینه اش بود از کار برکنار کردند و بعد هم در دوره ای که معاونش بود دستگیرش کردند، آقا خم به ابروی مبارکش نیاورد. آن همه ظلمی که بر دانشجویان رفت، بر اکبر گنجی، بر مطبوعات و خبرنگاران یک لاقبایشان. سعید حجاریان که مشاور ارشدش بود را ترور کردند و ضاربش هم بی دغدغه و نگرانی می گشت. چه کرد حضرت والا؟ آن همه تخلفی که مقامات و دستگاه های حکومتی از قانون اساسی کرده بودند چه شد؟ چه کرد جز آن که می دانست و دم فرو می بست؟
خاتمی و شهامت؟ هیهات. خاتمی و صداقت؟ شاید، ولی تا جایی که تصویر ایشان را در اذهان مخدوش نکند. برادرم با زن بیگانه دست دادی و فکر می کردی و می کنی که از نظر شرع انور اسلام اشکالی ندارد خوب زبان باز کن و بگو. تو که می دانی همین ناقابل از مشکلات بزرگ دیپلمات های ایرانی در خارج است. قربانشان بروم بسیاری شان نه خوش قیافه هستند، نه خوش لباس، نه خوش صحبت، نه درست و حسابی زبانی غیر از فارسی می دانند، آداب و مناسبات پیش پا افتاده اجتماعی را هم به هر دلیلی که باشد مراعات نمی کنند. چه می ماند دیگر؟
+ نوشته شده در
Sun 24 Jun 2007ساعت
6:54 PM  توسط Reza
|