برای محمد واشقانی به مناسبت سال روز آزادی خرمشهر
به صخره های کنار دریا می مانست
در آن روزهای آخر
آرام بود و سنگین و پر وقار
و آرامش می داد به من که در تب و تاب رفتن و نرفتن بودم
و به خواهر کوچکش که بی قرار رفتنش بود.
نه حرفی از از پرواز بود
نه وصیت و سفارشی
نه اشاره ای و کنایه ای به آخرین روزهایش.
هر چه بود آرامش بود و آرامش
طمانینه، رضایت خاطر
شادی و شعفی بود که صورتش را گداخته بود
و صدایش را لرزان کرده بود.
حال خوشی داشت
و من غبطه اش را می خوردم
حسرت رفتن او به خرمشهر و ماندن من در خانه
حسرت پرواز آرام او و بر جا ماندن من
حسرت از دست دادن یاری دیگر و تنها شدن بیشتر.
هنوز منتظرم.
زندگی ام در انتظار بی پایان گذشته است.
کی خوانده می شوم؟
آیا صبح نزدیک است؟
نیوجرسی - ۲۴ می ۲۰۰۷
