نوشتن در این روزها کمی سخت شده است. هم گرفتاری هایم زیاد شده اند، هم حوصله و وقتم کم. می دانم ننویسم هم کم کم تنبلی حادث شده حکم قاعده را پیدا می کند و دیگر نخواهم نوشت. ذهنم درگیر مسایل بسیاری است. دلم هم سخت تنگ شده است برای وحیدیه و جوی های آبش. شیرازی نیستم که هوای آب رکن آباد را کرده باشم. همان لجن های نظام آباد و وحیدیه پیشکش مان.
یادم می آید درسی داشتیم در بیمارستان امام حسین در انتهای خیابان نظام آباد جنوبی. آن روزها کفش تازه ای خریده بودم و پشتش به غایت سفت و محکم بود و پای مبارکم را درد می آورد. برای آن که نرمش کنم پشتش را خوابانده بودم و راه می رفتم. وقتی هم که با کفش پشت خوابیده راه می رفتی لاجرم پایت را روی زمین می کشیدی به جای آن که بلند کنی و این با بقیه سر و وضعت که با کت و شلوار و کیف سامسونت بود نمی خورد. در راهرو بیمارستان بود و صدای کفش و راه رفتنم می پیچید.
یکی از هم کلاسی ها که بچه محجوب شهرستانی بود خودش را به من رساند و گفت: "ببخشید می توانم سوالی بپرسم؟"
جواب دادم:"خواهش می کنم."
پرسید:"شما همیشه مرتب لباس می پوشید و آراسته می روید و می آیید، چه شده است این جا پشت کفش هایتان را خوابانده اید و لخ لخ روی زمین می کشید؟"
من که شیطانی ام گل کرده بود گفتم:"مثل این که بچه تهران نیستی."
جواب داد:"مشهدی هستم."
گفتم:"برای همین است که نمی دانی."
پرسید:"چطور مگر؟ منظورتان را نمی فهمم."
گفتم:"می دانی این جا کجا است؟"
گفت:"فقط می دانم بیمارستان امام حسین است."
گفتم:"عزیزم، این جا نظام آباد است. فکر می کنم هیچ چیزی از نظام آباد نمی دانی."
گفت:"نه والله."
گفتم:"فقط بگویم، اگر من با این تیپ و قیافه و کت و شلوار و کفش واکس خورده و کیف سامسونت از در این بیمارستان خارج شوم به کوچه دوم نرسیده چاقویی از پشت نثارم می شود. لات های محترم نظام آباد ناراحت می شوند بچه سوسول فکلی غریبه وارد محله شان شود. پشت کفش هایم را خوابانده ام و موقع راه رفتن روی زمین می کشم که به آن ها بگویم من هم از خودتان هستم، بچه همین محل و بزرگ شده همین جوی ها."
آب دهانش را قورت داد و گفت"جدی می گویید؟"
دیدم بنده خدا بدجوری ترسیده و الان است که به دانشگاه نرسیده کلاسش را حذف کند. گفتم:"نه پسر جان ساده دل، کفشم نو است و پایم را می زند."
+ نوشته شده در
Tue 21 Nov 2006ساعت
7:40 AM  توسط Reza
|
اگر روزی خدا را ببینم از او خواهم پرسید
آن روز که مرا آفریدی ...
چه فایده که بپرسم وقتی همه چیز تمام شده باشد.
اگر روزی خدا را ببینم به او خواهم گفت
دوست داشتم جور دیگری ...
مگر سودی هم دارد گفتن این حرف ها آن روز؟
اگر روزی خدا را ببینم شکایت خواهم کرد
نه از آدم بزرگ ها، که از بچه ها، که چگونه ...
آن وقت که دیگر اهمیتی ندارد.
اگر روزی خدا را ببینم گریه خواهم کرد
نه، خواهم خندید
اصلا از عصبانیت هیچ نخواهم گفت
نه، اعتراض خواهم کرد
این چه بنده هایی است آفریده ای
که چشم دیدن هم دیگر را ندارند
مگر قرار نبود اشرف مخلوقات باشند
جانشینان تو در زمین
از روح خودت در آن ها باشد
پس چه شد
کو آن روح
کجا است آن پاکی
چرا نمی توانم در کسی بیابمش.
اگر روزی خدا را ببینم به او خواهم گفت
خسته ام
امانم از دیدن بدی بریده است
کی می شود غیر دوستی نباشد؟
نیوجرسی - سوم نوامبر ۲۰۰۶
+ نوشته شده در
Thu 2 Nov 2006ساعت
9:58 PM  توسط Reza
|
- ماه رمضان هم تمام شد و روسفيدي اش به ذغال ماند! منظورم از ذغال آن هايي هستند كه اول و آخر اين ماه را قاطي مي كنند و ترتيب عبادت مومنين و مومنات مقلد را بر هم مي زنند.
- گفت اگر ديدن ماه در شب اول و تشخيص اولين روز ماه كار ناشدني است، ديدن آن در شب چهاردهم كه ديگر دردسري ندارد. نه تلسكوپ مي خواهد، نه گروه استهلال و استملال و استمهال و نمي دانم چي چي هال! دو چشم مي خواهد به كم سويي چشمان عمه پير پدر بزرگ جد مادري خان عموي دايي بزرگ من كه در آستانه 98 سالگي است. آن را كه ديدي، چهارده پانزده روز بشماري به اول و آخر ماه مي رسي، بي دردسر.
- گفت شب هاي قدر در ميان چهار شب نامعلوم بودند، با اين ناشناسي اول و آخر ماه لايه هاي ديگري پنهاني آن ها را بيشتر پوشانده است. براي همين هم بود كه آن پيش نماز حيران توصيه مي كرد عجالتا از اول تا آخر ماه رمضان را احيا بگيريد و قران بر سر بگذاريد و دعا و مراسم قدر را اجرا كنيد كه چيزي را از دست ندهيد.
- يك امريكايي نومسلماني كه مي شناسم تصميم گرفته بود امسال را روزه بگيرد. يكي دو روز اول را به روال معمول گرفت و از اواسط روز سردرد ناشي از نرسيدن كافيين در چاي و قهوه حسابي اذيتش كرد. از روز بعد صبح به صبح يك ليوان پر قهوه مي خورد كه سردرد نگيرد و بعد روزه را شروع مي كرد. گفتم تو كه رابطه ات با خدا خوب است ببين مي تواني مچوز خوردن را هم براي من بگيري، من هم بد جوري گرسنه مي شوم، به خصوص ساعت هاي آخر روز كه تازه بايد دو ساعت هم سر كلاس وراجي كنم.
- گفت من روزه نمي توانم بگيرم اما فكر مي كنم همين كه افطار و سحري روزه داري را آماده مي كنم ثواب آن را مي برم و خوشحالم. بعد هم چنان جدي پاي سفره افطار مي نشست و چاي و نان و پنير و حلوا و شله زرد و مابقي مخلفات را مي خورد كه انگار واقعا همه روز لب به هيچ چيزي نزده است. مي گفتم پدر بيامرز اگر قرار است ثوابي تقسيم كنند قبل از اين است نه سر سفره رنگين افطار، به قول اين جايي ها كه Take it easy.
+ نوشته شده در
Wed 25 Oct 2006ساعت
9:31 AM  توسط Reza
|