سحرهاي ماه رمضان هيچ وقت از خاطرم نمي روند. خواب آلود و منگ و دمق بلند مي شدي و آبي به صورت مي زدي و وارد اتاق كه مي شدي مي ديدي هم سفره پهن است و آماده و هم بقيه خواهرها و برادرها و پدر و مادرت كمي تا قسمتي خواب زده دور سفره نشسته اند. مادرم كه البته طبق معمول آخرين نفري بود و هنوز هم هست كه پاي سفره مي آمد و اولين نفري كه برمي خاست تا آب و چاي و بقيه سوروسات را آماده كند و بياورد و ما از همه بهتران بخوريم و بياشاميم و ذخيره كنيم مبادا در طول روز ناله اي از شكم عزيزانش در نيايد.
بعد هم پنج دقيقه مانده به اذان صبح بدوي طرف دستشويي كه نوبتت بشود تا مسواك بزني و وضو بگيري و چند ثانيه اي هم وقت داشته باشي كه ليوان آب ديگري بالا بياندازي؛ مثل شتر آب ذخيره كن كه خواهركم همين اسم را بر رويم گذاشته بود، البته بدون شترش. تا خود الله اكبر اذان هم سعي مي كرديم بهره كافي را ببريم و آبي و شيري روانه خندق بلا كنيم.
بگذريم از خوردن كه مال دوران كودكي ام بود. واقع اين است كه از جمله چيزهايي كه مرا عاشق سحرهاي ماه رمضان مي كرد بوي عجيبي است كه در فضا مي پيچيد. پا را كه از خانه بيرون مي گذاشتي تا براي نماز صبح به مسجد محل بروي اين بوي خوش همه جانت را پر مي كرد. نفس هاي عميق مي كشيدم و ريه هايم را از آن هوا پر مي كردم و براي لحظاتي هيچ نمي گفتم. مخلوطي از بوي سحر بود و بوي رمضان بود و بوي اذان بود و بوي خاك بود و بوي آبي بود كه انگار كسي جلو خانه اش را با آن شسته باشد. هر چه بود خوش بود و مرا مست مي كرد.
حال و روزم وقتي خوش تر مي شد كه قدم به قدم مادرم، آهسته و آرام، به طرف مسجد مي رفتيم و او حرف مي زد و من سراپا گوش مي شدم و گاهي سربه سرش مي گذاشتم و مي گفتيم و مي خنديديم و مي رفتيم. صداي نرم و آرامش با آن بوي سحر كه در هم مي شد دقايقي مي آفريد كه نمي خواستم تمام شوند و نمي فهميدم كي به مسجد رسيديم. صدايش را مي شنيدم كه مي گفت التماس دعا و راهي شبستان زنانه مي شد.
+ نوشته شده در
Thu 12 Oct 2006ساعت
7:45 AM  توسط Reza
|
I. با یکی از نشریات ایرانی تماس گرفته بودم ودر باره چاپ یک آگهی با آن ها صحبت کرده بودم. لیست قیمت هایشان را برایم فرستاده بودند که به نظرم خیلی گران آمده بود و بنابراین از اصل ماجرا منصرف شده بودم. گذشت تا همین چند روز پیش که یکی در ارتباط با موضوع همان آگهی تماس گرفت. وقتی با حیرت از او پرسیدم شما از کجا می دانید پاسخ داد که آگهی شما را در فلان نشریه دیدم. هنوز آن نشریه را ندیده ام ولی قرار نبود چیزی چاپ کنند. به توافقی نرسیدیم. من سفارشی ندادم. فقط در اندازه ارسال متن آگهی بود و گفت و گو بر سر هزینه چاپ آن که به جایی نرسید. نمی دانم چرا برخی از ما ایرانی های عزیز قابل پیش بینی هستیم و هر کاری خودمان بخواهیم انجام می دهیم.
II. خانمی تماس گرفت و پرسید که شنیده است دنبال پرستار کودک می گردیم. گفتم بهتر است با همسرم صحبت کنید. مکالمه شان که تمام شد دیدم همسرم حیرت زده می گوید این خانم از من می پرسد چرا در خانه نمی مانی و بچه هایت را خودت بزرگ نمی کنی. گفتم چه جواب دادی گفت مانده بودم چه بگویم فقط گفتم من هم نهایت آرزویم همین است اما گاهی زندگی بر مدار خواسته های ما نمی گردد. گفتم باید به او می گفتی سرکار خانم ما پرستار بچه می خواهیم نه مفتش. گفت نمی دانم چرا بعضی از ما ایرانی های محترم این قدر فضول تشریف داریم.
III. چند شب پیش با همه اهل و عیال به مسجد رفته بودیم برای نماز و دعای ماه رمضان. در راه برگشت به خانه دیدم همسرم ناراحت است. پرسیدم اتفاقی افتاده است. گفت پیرزنی به او گفته است که "پسرت زیبا است و چشم های قشنگی دارد ولی دخترت زشت است." گفتم می دانم چه کسی را می گویی، سخت نگیر، لغز می گوید و همه می شناسندش. گفت آخر به بچه دو ماهه که از گل تازه تر است کسی این حرف را نمی زند. پرسیدم حالا جوابش را چه دادی؟ گفت چه باید می گفتم، اصلا نمی دانستم چه بگویم. فقط گفتم "نه خانم اختیار دارید دختر به این قشنگی." بعد هم پیرزن نه گذاشت و نه برداشت گفت:"سوسکه هم به بچه اش می گه مادر قربون دست و پای بلوریت برم." گفتم به دل نگیر می دانی که عده ای از ما ایرانی های شریف هم بی ادب هستیم ، به خصوص در ارتباط با خودمان، و هم حرف مفت زن!
+ نوشته شده در
Sat 7 Oct 2006ساعت
2:26 AM  توسط Reza
|