صدای بچه گانه اش که خدا را صدا می کرد خانه را پر کرده بود. گوش هایم را تیز کردم ببینم چه می گوید. سه چهار بار پشت سر هم می گفت خدا ... خدا ... خدا ... انگار کسی را همین نزدیکی ها صدا کند. بعد با تعجب از مادرش می پرسید: "چرا خدا جواب نمی ده؟"
می پرسید" مامی، خدا کجا است؟" و وقتی می شنید در قلب شما است، با همان شیرین زبانی کودکانه اش می گفت "پس چرا وقتی صدا می کنم جواب نمی ده؟" استیصال همسرم را در یافتن پاسخ مناسب می فهمیدم. می گفت "عسلم، خدا هر چه شما بگویی می شنود." نگاه استفهامی ناباورانه اش دیدنی بود وقتی که زیر لب می پرسید "اگر می شنوه پس چرا جواب نمی ده؟" منطقش درست بود. به نظرم ماجرا را با داستانی که هر روز با پسر خاله اش دارد مقایسه می کرد. وقتی قرار باشد هم دیگر را اذیت کنند هر چه آن دیگری این یکی را صدا کند جوابی نمی شنود. دست آخر هم به شکایت از هم دیگر و دعوا منتهی می شود که چرا جوابی نمی گیرند.
به او گفته ایم خدا خیلی بزرگ است و او این خیلی بزرگ را با هیجان می گوید. از آن طرف گفته ایم که خدا در قلب ما است و همیشه با ما است. او هم همین را می گوید اما پشت سرش هم سوال می کند که "چطوری خدا رفته تو قلب ما؟"
یادم نمی آید من یا همسرم مستقیما حرفی از وجود خدا به او گفته باشیم. غیر مستقیم خیلی چیزها شنیده است. مثل این که چندین بار سوال کرده بود "چرا نماز می خوانی؟" یا "تو مسجد (یا کلیسا) مردم چی کار می کنند؟" اما مستقیم و بی مقدمه در باره وجود خدا چیزی به او نگفته ایم، مگر آن که ذهن کنجکاوش پرسیده باشد. گاهی اوقات سوال هایی می کند که جواب دادنش برایم مشکل می شود. دست به دست کردنم را که می بیند خودش فی الفور می گوید "من می دونم چرا" و بعد چیزی سر هم می کند و می گوید. خدا عاقبتش را به خیر کند!
+ نوشته شده در
Mon 21 Aug 2006ساعت
8:11 PM  توسط Reza
|
لطافت شکوفه های بهاری را دارد
با گونه های کوچک گل بهی
و دستانی و انگشتانی نرم و نازک و کشیده
با ناخن هایی خوش تراش
آماده زینت.
لبخندهای بی اراده اش
نگاهش
آرامش چشمان هنوز رنگ نگرفته اش
و لب های غنچه کرده اش که دلت را می لرزاند
تو را که در آغوشش گرفته ای به روی ابرها می برد.
نبضش که می زند
نفس شیرینش که از دهان کوچکش بیرون می زند
و ضربان تند قلب نازکش
آهنگ عشق دارد و معنای زندگی
وسرشارت می کند از طراوت خوش بختی.
گریه اش سراسیمه ات می کند
لحظه ای دیر رسیده ای
آرام کودکم، عزیزکم، دلبرکم
ببخش مرا که گرسنه ماندی و نمی دانستم
حتی برای ثانیه هایی
بی تابی مکن جانکم
دل پدرت نازک تر از آن است
تاب نمی آورد بی تابی ات و قطره های مروارید نشسته در چشمانت را.
در آغوش گرم مادرش که هست
گویی دنیا را داده اند
به او
و به من
و به پسرکم که دم به دم می بوسدش
به این امید
که زودتر بزرگ شود.
19 اوت 2006
نیوجرسی
+ نوشته شده در
Sat 19 Aug 2006ساعت
1:59 PM  توسط Reza
|
* پنج شنبه پيش دخترم به دنيا آمد. خدا را شكر هم خودش سالم و سرحال است هم مادرش قبراق و شاد. پدري مرا كامل كرد. يك پسر و يك دختر. يك زن خوب و همراه. ديگر از خدا چه مي خواهي؟ مرگ مي خواهي برو هندوستان!
* تا پيش از تولدش نمي خواستيم جنسيتش را بدانيم. سخت هم بود وقتي كه دانستنش آسان بود. جوري تقواي ستيز بود انگار. دايم وسوسه مي شدي كه بپرسي دختر خواهي داشت يا پسر. بخشي از قشنگي ماجرا به همين ندانستنش بود و تا لحظه آخر منتظر ماندن كه آن موقع برايت روشن شود. اگر چه همين را كمتر كسي باور مي كرد. بسياري فكر مي كردند مي دانيم و دم برنمي آوريم. به لطايف الحيلي سعي مي كردند از زير زبانمان بكشند قرار است چه داشته باشيم. وقتي هم قسم و آيه مي خورديم نمي دانيم مثلا عاقلانه به سفاهت مان مي خنديدند كه مگر مي شود. پدر و مادرم كه آخر هم باور نكردند واقعا نمي دانستيم.
* اسمش را "فرح" گذاشتيم. اين هم ماجراي خودش را دارد. قرار بود اگر پسر شد اسمش را "داود" بگذاريم كه نشد. تقريبا اولين و آخرين اسمي بود كه به ذهن هر دويمان رسيده بود و انتخابش كرده بوديم، بي هيچ دردسري. نمي دانم شايد مي دانستيم و خيال مان راحت بود كه پسر نخواهيم داشت. اما براي اسم دختر تا همان صبح رفتن به بيمارستان هم بالا و پايين مي كرديم. فرح و نيكي و نازنين و غزل و آوا و پري و غزاله، اسامي بودند كه مي رفتند و مي آمدند. اسم ذوحياتين مي خواستيم. هم ايراني باشد و هم اقلا در اين ينگه دنيا به راحتي تلفظ شود و وقتي بچه بزرگ شد و به مدرسه رفت دست مايه بچه هاي تخس براي مسخره كردنش نباشد. دست آخر محدود شده بود به دو اسم فرح و نيكي كه بالاخره چرتكه آخر به اولين نام افتاد و تصميم گرفتيم اگر دختر شد "فرح خانوم" بناميمش.
* "فرح خانوم" قدم به دنيا گذاشت و حكايت شروع شد. يكي گفت نمي شود اسمش را عوض كنيد و چيز ديگري بگذاريد؟ گفتيم چرا؟ جواب داد آخر آدم را به ياد آن خاندان كمي تا قسمتي ملعون مي اندازد. گفتم اگر اين است كه بايد اسم خودم را هم تغيير بدهم! آن ديگري مي گفت، و سعي مي كرد ملايم و سياست مدارانه بگويد، البته اسم قشنگي است ولي چرا فرح؟ وقتي پرسيديم چه اشكالي دارد پاسخ داد اشكال ندارد ولي شايد بهتر بود اسم يكي از ايمه اطهار را انتخاب مي كرديد. دود از كله ام فوران كرد. گفتم خواهرم از كي تا به حال يكي از ايمه اطهار ما زن بوده و ما خبر نداشتيم؟ داستان ذوحياتين بودن اسم را گفتم كه پاسخ داد مگر "زينت" از اين جهت اشكالي دارد؟ گفتم البته كه ندارد اما نه كسي را به نام "امام زينت" مي شناسم و نه اساسا خوشمان مي آيد از اين اسم تزييني!
* به دلايلي "فرح" را به صورت Farrah يعني با دو r انتخاب كرديم كه تلفظ انگليسي است و نه فرح با يك r كه آمريكايي است. در پيامي كه براي دوستانم فرستادم و خبر بهجت افزاي موفورالسرور ميلاد پر نور "فرح خانوم" را اعلام كردم هم اسمش را بالطبع Farrah نوشتم. يكي از دوستان پاسخ داد و تبريك گفت و جابه جا و بي جا اسم "فرح" را با تلفظ آمريكايي در متن دو سه خطي اش آورد و ظاهرا غير مستقيم سعي كرد بگويد بي سواد فرح را Farah مي نويسند نه Farrah اصلاح كن!
* به جز يك نفر احدي را نديدم تا قبل از تولد "فرح خانوم" بگويد ان شاالله دختر باشد. همه بالاتفاق آرزوي پسر مي كردند. ايراني و آمريكايي و عرب و اسپانيايي و هندي و پاكستاني و دارقوزآبادي فرقي نمي كرد. اگر نه همه ولي انگار اكثريت قريب به اتفاق مردم پسر پرست هستند. حتي خود ذوات محترمه و جماعت نسوان. فمينيسم بازي هم بلد نيستند در بياورند. اين آن روي سكه. روي ديگر سكه بعد از تولد "پرنسس كوچك" ما بود. همان ها كه آرزوی پسر مي كردند مي گفتند درهاي نعمت و شادي و خوش بختي به رويت باز شد. دختر كه بيايد ال مي شود و بل مي شود. انگار پسر ديگر اخ شده بود. دايم بايد دستشان را مي گرفتي كه از آن طرف بام نيافتند. وقتي مي پرسيدي اگر اين است پس چرا شب و روز تسبيح مي انداختيد و خواب مي ديديد كه پسر باشد؟ مي گفتند شوخي مي كرديم! پيش خودم مي گفتمم شايد خدا هم مي دانست شوخي مي كنند كه به دعا و چله نشيني شان ترتيب اثري نداد.
* به هر رو، حقيقت اين است كه هم من و هم همسرم به واقع احساس سعادت مي كنيم كه "فرح خانوم" به ما عطا شده است و خدا را از اين جهت بي نهايت سپاس گزاريم. بگذريم كه افسار جديدي بر گردن مان انداخته شده است. آن يكي افسار را پسرك مان با خود دارد و به هر سو بخواهد مي كشد. اين يكي را دخترك مان. خدا عاقبت آن ها و ما را به خير كند!
+ نوشته شده در
Thu 10 Aug 2006ساعت
9:5 AM  توسط Reza
|
بنای آفرینش آدم و عالم بر نافرمانی است. از ابتدا با عصیان بود و تا انتها هم در بر همین پاشنه می چرخد. خدا هم ظاهرا تنها کاری که می کند بیرون راندن است و اخراج و طرد و نفی.
آدم را آفرید. به فرشتگانش دستور داد بر او سجده کنند. شیطان گوشش به این حرف بدهکار نبود. خر خود را راند و مغضوب شد و از درگاه رانده. بعد نوبت به همان آدم رسید. به او گفت از همه آن چه در بهشت است بخور و بیاشام و بهره ببر جز آن میوه ممنوعه. بگذریم یکی نیست بگوید اگر قرار نبود از آن میوه بخورد چرا در آن جا قرارش داده بود. آدم سراغ همان میوه رفت. خورد و اخراج شد. هنوز آب و گل خلقتش کاملا خشک نشده بود که نافرمانی آفریدگارش را کرد. چند صباحی از هبوط شان به زمین نمی گذشت، آدم و حوا و هابیل و قابیل. چهار نفر بیشتر نبودند که یکی زد آن دیگری را کشت!
از آن روز تا به امروز دنیا بر همین مدار می گردد. بزن و بکوب و کشتار و جنگ و خون ریزی. بعد هم همه منتظرند که یک روزی جهان پر از عدل و داد بشود و گرگ و بره در کنار هم به خواب بروند. برادرم اگر می شد که آن روز که همه ساکنان این کرده نفرین شده چهار نفر بودند و از یک خانواده، می شد. اشکال در جای دیگری است. در سرشت آدم است و رها شدگی اش از هر قید و بندی. نه به انسانیت پای بندند، نه به اخلاق، نه قانونی که خودشان گذاشته اند. زن و مرد و کودک بی گناه را می کشند به اسم آن که مبارزه با تروریسم می کنند. اف بر دنیایی که جز نفیر مرگ و سیاهی صدایی از آن برنمی خیزد!
+ نوشته شده در
Wed 2 Aug 2006ساعت
9:58 PM  توسط Reza
|
اولین بار که خدا خندید
روزی بود که آدم را آفرید.
و چه غروری.
به خاک بیفتید در برابرش
که از جنس خودم است.
اولین بار که خدا گریست
روزی بود که آدم طغیان کرد.
و چه سرشکستگی
اطاعت از آن که روزی سجده اش کرده بود.
رانده شد به زمین.
پس از آن دیگر خدا خندیده است؟
گریه اش را زیاد شنیده ام.
همین الان در لبنان و فلسطین و عراق و افغانستان و سودان و سومالی و ایران و آمریکا و فرانسه و ....
کجا نمی گرید؟
+ نوشته شده در
Tue 25 Jul 2006ساعت
10:38 PM  توسط Reza
|