ساعت دو بعد از ظهر بود که رسیدم. سی چهل نفری این طرف و آن طرف در گروه های چند نفره و تک نفره نشسته بودند و با هم حرف می زدند و استراحت می کردند. سومین روز اعتصاب غذا در نیویورک بود در حمایت از زندانیان سیاسی و درخواست آزادی شان. جهانشاه منتظرم بود. به محض رسیدنم پیشنهاد داد برویم رستورانی و اعتصاب غذای ناکرده را بشکنیم. بعد هم چهار پنج نفر دیگر از دوستان را صدا کرد و همه با هم راهی شدیم. ترکیب بامزه ای شده بودیم. یک طرفش آقایی بود از فعالین چپ سابق و زندانی سیاسی دو رژیم، سمت دیگر عباس فالانژ دیروز و کارگردان امروز، آن سویش خانمی از فعالین پیکار و زندانی سال های مبانی دهه 60 که شوهرش از آن ها بود که بر موضع خود مانده بودند و سال 67 بر خلاف حکمی که برایشان صادر شده بود در زندان اعدام شده بودند، طرف دیگر جهانشاه حزب اللهی "فدایی امام خمینی" در سال های اول انقلاب و بریده از مذهب درسال هایی پس از آن، آن جناح دو جوان امیدوار به خاتمی اول و ناامید از هر خاتمی و امثالش در نیمه دوره اولش، و آخر سر هم این سو من بسیجی جان برکف سابق و آدم سرگردان لاحق!
میز کوچک ما نمونه ای از آن چیزی بود که دعوت اعتصاب غذای اکبر گنجی گرد آورده بود. آدم هایی از همه نسل و همه طیف و همه عقیده و همه گرایشی. حول یک محور. حقوق بشر. آزادی و کرامت انسان. رعایت حق آدمیان. نمی دانم این آدم ها چقدر می توانند با هم بنشینند و حرف بزنند و حرف بشنوند. شاید مهم هم نباشد. مهم این است که اقلا برای یک بار هم که شده ولو برای چند ساعت دور هم نشستند. اگر چه شاید خیلی با هم حرف هم نزدند اما دعوا هم نکردند. یکدیگر را هم تحمل کردند و هم حق دادند که هر کس می تواند آن طور که می داند فکر کند و رفتار کند و موضع بگیرد. به نظرم نکته مهم هم همین است. ما ایرانیان شریف و آزادی خواه باید یاد بگیریم که لزومی ندارد همه مثل ما فکر کنند تا بتوانیم کنار هم جمع بشویم و کار دسته جمعی انجام دهیم. خیلی مواقع می توان در عین وجود اختلاف ها هم با هم کنار بیاییم و کار کنیم. نکته این است که بدانیم همه حقیقت پیش ما نیست و آن دیگری هم ممکن است سهمی از آن داشته باشد.
+ نوشته شده در
Sun 16 Jul 2006ساعت
9:35 PM  توسط Reza
|
چند روز پیش برای دیدن دو جوان رعنا به کانادا رفته بودم. دو سه روزی آن جا بودم که خیلی خوش گذشت. بچه که بودند بیرون زده بودم و از دور می شنیدم چه شده اند و چه می کنند. فرصت خوبی بود که از نزدیک ببینمشان و سر و کله بزنیم. Tim Hortons و Second Cup و Yonge و Jazz Festival و Church و McGill و Ryerson هم بودند و حظ وافی و کافی بردیم.
یک سالی نمی شود که کانادا نشین شده اند اما به قدر کافی جا افتاده اند که هم ننه من غریبم بازی در نیاورند و هم این طرف و آن طرف سرک بکشند که بفهمند دنیا دست کی است و چه می گذرد آن سوها. خوشحالی من از این است که می دانند چه می خواهند و چه می کنند. تیر در تاریکی نمی زنند. آن یکی که هنوز نرسیده سر از کنفرانس بین المللی در آورده است. این یکی هم که نور چشمی رییس دپارتمانشان شده است، البته به لطف هوش و سخت کوشی و دانایی اش.
بچه های بعد از انقلاب هستند و محصولات همین نظام و انقلاب. به شدت سکولار. در عرصه شخصی معتقد و مقید. در عرصه عمومی قایل به احترام به همه گونه تفاوت های فردی و گروهی و جدایی دین از قدرت و نشاندن آن در کنج قلب ها، یعنی آن جا که باید باشد.
علاقه مند به سعادت بشر، صرف نظر از رنگ و نژاد و مذهب و ملیت. ایران دوست، اما نه چنان شیفته و مسحور که زشتی هایش را نبینند. بزرگ منش و جهان نگر، ولی نه آن گونه که ریشه هایشان را فراموش کنند. واقع بین و حقیقت طلب. نه دچار وهم هستند از خود و جهان اطراف شان. نه خود را بالاتر از همه انسان های روی زمین می دانند و نه پست تر از هیچ تنابنده ای. همانی می بینند که هستند و قدر و قیمت خودشان را خوب می دانند. خدا حفظ شان کند که مایه افتخار هستند.
+ نوشته شده در
Wed 12 Jul 2006ساعت
8:37 PM  توسط Reza
|
از تو خسته خواهم شد؛
آن هنگام که خورشید از تابیدن خسته شود
آن هنگام که گل از دوباره روییدن سربرتابد
آن هنگام که مرغ عشق خاموش شود
آن هنگام که رود از حرکت باز ایستد.
از تو خسته خواهم شد؛
آن شب که ماه دیگر نتابد
آن شب که ستاره ها چشمانشان را بربندند
آن شب که مرغ سحر دیگر نخواند
آن شب که شب دیگر رنگ عشق نداشته باشد.
از تو خسته خواهم شد؛
آن روز که بهار لطافتش را ببازد
آن روز که تابستان گرمایش را ارزانی نکند
آن روز که پاییز برگ ریزان نداشته باشد
آن روز که زمستان سپید مویی اش را از دست بدهد.
آری از تو خسته خواهم شد.
تا آن زمان
رهایم مکن!
+ نوشته شده در
Wed 5 Jul 2006ساعت
5:10 AM  توسط Reza
|
در سنگ، نشانه اش بود
در کوه، صدایش موج برمی داشت
در آب، زلالی اش روان بود
در آتش، زنده بودنش به هوا می رفت
در باد، آوازش از لابه لای گیسوی درختان می آمد
در باران، طراوتش
در تاریکی، برق خیره کننده سیاهی اش
در نور، نزول پی در پی و رعب انگیز روشنایی اش
در آسمان، اقیانوس بی انتهایی اش
در دریا، آسمان آرامشش
در چهره مردم، خودش بود و خودش
و در قلب خراب من، گرمایش بود.
هوس نبود، دل بود
و یک بار بس بود.
دیگر عاشقم مکن!
+ نوشته شده در
Tue 27 Jun 2006ساعت
10:53 AM  توسط Reza
|
بسیاری از ما ایرانیان شریف بلاتکلیف هستیم. بلاتکلیف به دنیا آمده ایم. بلاتکلیف زندگی می کنیم. بلاتکلیف هم از دنیا می رویم. با دیگران که نمی دانیم چه باید بکنیم که هیچ، تکلیف مان با خودمان هم روشن نیست. و این خیلی بدتر از اولی است. جشن عروسی می گیریم و میهمانان مان از مثلا مسلمان دو آتشه هست تا مسلمان زاده بی دین و مسیحی خدا شناس و خدا نشناس. نگاهی هم به ایران داریم که پشت سرمان حرفی در نیاورند. برای همین هم هست که مراسم را با منبر شروع می کنیم و موعظه یک روحانی و با رقص و بزن و بکوب مخلوط زن و مرد تمام می کنیم. دایما هم نگران هستیم که دیگران چه می گویند و چه قضاوتی از کارمان دارند. مهم نیست که من خودم چه می خواهم و شاد باشم یا نباشم. آن چه مردم می گویند اهمیت دارد. از همان بچگی در مغز ما کرده اند. هر کاری خواستیم انجام بدهیم گفتند نکن خوب نیست، نمی گویی پس فردا مردم چه می گویند؟ و این مردم همین طور ملاحظه هم دیگر را کرده اند و می کنند، بر خلاف میل شان و رای شان. به خودشان باشد جور دیگری رفتار می کنند. نعمت بزرگی است آدم همانی نشان دهد که خودش دوست دارد باشد و واقعا هست، نه آن که دیگران می خواهند.
+ نوشته شده در
Mon 26 Jun 2006ساعت
10:47 AM  توسط Reza
|