1- دو باخت و خداحافظ جام جهانی. البته من یکی که ذره ای هم احتمال نمی دادم هیچ تیمی را در این مسابقات ببریم. به نظرم حتی اگر با یک تیم آسیایی هم هم گروه می شدیم که در بازی های آسیایی سی صد بار شکستش داده بودیم، در جام جهانی سه هیچ از آن می خوردیم.
2- در بازی اول علی دایی زمین متر می کرد، در بازی دوم علی کریمی. یعنی ایران یک پست اختصاصی در تیم ملی اش دارد که هیچ کشور دیگری ندارد؛ زمین متر کن. در هر بازی یک یا چند بازیکن در این پست بازی خواهند کرد. مربی هوشمند تیم در این باره تصمیم می گیرد. در ضمن انرژی هسته ای حق مسلم ما است.
3- مرده شور ترکیب ما را ببرند. تجزیه مان خدا وکیلی خوب است ولی خدا به داد ترکیب مان برسد. اگر
می شد به هر بازیکنی یک توپ می دادند یا هر یازده بازیکن تیم، کاپیتان می شدند یا هر کس هر سازی
می خواست می توانست برای خودش بزند، شاید می توانستیم بورکینافاسو را، بدون آن که سکته قلبی به چند میلیون فوتبال دوست بی جنبه بدهیم، ببریم.
4- این میرزا پور یک ایرانی اصیل و و اقعی است. یا خوب خوب است یا بد بد. وسط ندارد. یا از بهترین دروازه بان دنیا هم یک سر و گردن بالاتر می شود، یا دست چپ و راستش به هم فحش ناموسی می دهند.
5- مهدوی کیا واقعا غرب زده شده و ارزش های دینی و میهنی را فراموش کرده است. در همه بازی ها تقریبا به یک شکل بازی می کند،یعنی خوب. بالا – پایین ندارد. این طوری که قابل پیش بینی می شود و جور در نمی آید.
6- من که فکر می کنم بود و نبود مربی برای تیم ملی ایران فرقی نمی کند. تازه شاید گاهی اوقات داشتن مربی برایمان دردسر هم درست کند. مثل نیمه دوم بازی با مکزیک که نیمه مربی ها بود و ما باختیم. همان یکی مثل علی آقا پروین باشد که به بچه ها بگوید "قلش بدید" کفایت می کند، زیاده جسارت است.
7- اگر از من بپرسید می گویم از همین حالا عزای بازی با آنگولا را بگیریم. بهترین توصیه هم این است که بگوییم بچه ها تا جایی که امکان دارد سعی کنید آبرومند ببازید، مساوی پیشکش علی آبادی و دادکان و برانکو و رفیقش احمدی نژاد، برد که هیچ!
+ نوشته شده در
Sat 17 Jun 2006ساعت
9:4 PM  توسط Reza
|
اجتماع صلح آمیز دیروز زنان در تهران با دخالت پلیس به خشونت کشیده شد. عده زیادی کتک خوردند و جماعتی هم دستگیر شدند، از زن و مرد و بیشتر از میان زنان. نکته این بود که این بار زنان پلیس وارد شده بودند و باتوم به دست می زدند و می گرفتند و می بردند. و قشنگی کار این بود که زنان کتک خورده برای گرفتن حقوق همان ها که کتک شان می زدند فریاد می کردند و زیر مشت و لگد بودند.
از مردان انتظاری نیست که سیاهی تاختن بر دیگری و ستیزیدن، به ویژه آن جا که طرف زن باشد و حقوقی برابر هم بطلبد، در پیشینه تاریخی اش هست. اما زنان چرا؟ زن علیه زن چه صیغه ای است؟ همان که ابرو در هم کرد و مشت گره کرد و درشت گویی کرد به هم جنسانش که برابری با مردان را می طلبیدند، کی رضایت می دهد شوهرش زن دوم و سوم بگیرد، طلاقش دهد که تمکین نمی کند، فرزندش را بگیرد، ناقص العقل بخوانندش، زیر دست و انسان درجه دو نامش کند؟ غیرت و حمیت زنانه کجا رفته است؟ نه دین، نه اخلاق، نه انسانیت اجازه نمی دهد دیگری را به ضرب باتوم بگیری به جرم این که می گوید بر من ظلم رفته است، ظلمی تاریخی. و حقش را می ستاند. آی زن پلیس، زن بمان. مرد مشو. دنیا به اندازه کافی مرد ستمگر دارد!
+ نوشته شده در
Tue 13 Jun 2006ساعت
10:18 AM  توسط Reza
|
متنفرم از خود نمایی و بدم می آید از آن ها که هیچ چیزی در چنته ندارند اما فقط و فقط تظاهر می کنند. خسته ام از آدم هایی که نه کاری می کنند و نه می گذارند تو کارت را انجام دهی. نمی فهمم تظاهر برای که و برای چه، وقتی همه می شناسندت و می دانند تشخیص هر از بر را مثل شکافتن اتم می دانی! در پیش رویت مثلا احترامت می کنند اما خدا می داند در پشت سرت چه ها که نمی گویند و چگونه مسخره ات نمی کنند. به خدا پول، مجیز گو و بله قربان گو می آورد، حتی از میان جماعت مثلا تحصیل کرده، اما حتما نه بر عقل نداشته ات چیزی اضافه
می کند و نه بر دانش نداشته ات مثقالی می افزاید.
خاک بر سرت که وقتی به خارجی می رسی دست و پایت را گم می کنی و هر رطب و یابسی ببافد بره وار
می پذیری، اما وقتی با ایرانی طرف می شوی، هر چقدر هم که منطق و استدلال داشته باشد، می شوی فیلسوف عالم و از زرت، زوری می سازی و عقل گنجشکی ات را به رخش می کشانی. غافل از آن که خودت را مسخره هر دو صورت کرده ای.
دردم از این ها نیست. از آن ها است که درس خوانده هستند و یک خروار لقب و عنوان دنبالشان می کشند اما به واقع چیزی از آن چه خوانده اند دست گیرشان نشده است. فقط حمال دانش هستند، بی بهره ای از آن. از عالم و آدم احترام می طلبند بی آن که ذره ای به دیگران و عقایدشان احترام گذارند. انگار تخم دو زرده عالم خلقت هستند و بقیه باید نوکر صفتانه مقابل شان خم و راست شوند.
به این ها که می رسم آن روی سگم بالا می آید. اغلب حتی شایسته سلام خشک و خالی هم نمی یابمشان. اگر آن ها چیزی بگویند جواب می دهم و البته کوتاه و خشک و سرد. خدا شاهد است سر می دهم برای آن که خودش باشد و همانی باشد که نشان می دهد. و می خواهم سر به تن آن که بندگان دیگر خدا را حتی با نگاهی تحقیر می کند نباشد.
+ نوشته شده در
Tue 6 Jun 2006ساعت
12:8 PM  توسط Reza
|
بهاره در وبلاگشhttp://bahareh66.persianblog.com شعر قشنگی درج کرده است که نمی دانم از کیست. پاسخش را این جا می دهم که به قول آن درویش، ریگان هم بخواند!
همه شور عشق این است که به آن نرسی. برسی که کار تمام می شود. ابتدای وصل، انتهای عشق است. نگاه کن به رابطه معشوق ازل و آدم رانده شده. نگاه کن به فرشته مقرب آن روز و ابلیس در به درشده امروز. آتش حسد بود که همه هستی اش را سوزاند و داغ دوری است که تا بی نهایت زمان آواره اش کرده است.
ما آدمیان عادت می کنیم، به هر چیزی. حتی به عشق، وقتی که به آن رسیده باشی. و عادت یعنی روزمرگی، یعنی تکرار، یعنی گونه ای خستگی از انجام دوباره و صدباره کاری. برای همین هم هست که هجران دوست داشتنی می شود. به کمک عشق می آید. عشق را از تکرار یک روش مرسوم و خسته کننده روزانه خارج می کند و در جایی که باید باشد می نشاندش.
لیلی و مجنون را بخوان. من که هر بار خوانده ام گریسته ام. مجنون نباید به لیلی می رسید. اگر می رسید که دیگر شاه کاری ساخته نمی شد. اگر می رسید که می شد من و تو. می شد دوست داشتن، نه عشق. عشق در ذاتش سوختن است. عشق در نهادش درد و داغ است. عشق، یعنی سرگردانی. اشتباه نکن. عشق، سیاه نیست. همه روشنی است. عشق، اوج جوانی است، حتی اگر به ظاهر فرتوت باشی.
نوشتی مهم این است که بدانی او هست و زندگی می کند و نفس می کشد و لذت می برد. زمینی اش می کنم و می گویم اگر آنی که دلت را می لرزاند نبود که زندگی کند و تو هم چنان آواره اش بودی چه؟ منظورم را می فهمی؟ می گویم مهم این است که این آتش در وجودت روشن باشد. چه تعداد از آدمیان روی این زمین امکان عاشق شدن پیدا می کنند؟ موهبت بزرگی است که بی مقدار به دست نمی آید. اگر آمد دیگر رفتنی نیست، چرا که رسیدنی نیست. اگر یافتی پاسش بدار!
+ نوشته شده در
Fri 26 May 2006ساعت
7:15 AM  توسط Reza
|