به گورستان قدیمی شهر که نگاه می کرد دیگر خیلی از مرگ نمی ترسید. تمیز و خلوت بود، با سنگ قبرهایی این طرف و آن طرف. بعضی کج و کوله شده بودند و بعضی هم تقریبا در زیر خاک پنهان. با خودش فکر کرد آن طور که می گویند مردن آن قدر هم بد و ترس ناک نیست. این جایش که می بینی تمیز است. آن سویش هم که کسی خبر ندارد. شاید پر بد نباشد.
جوان بود و سالم. یعنی به حساب معمول وقت مردنش نبود. اما مگر قرار است مرگ خبر کند؟ آمدنی باشد می آید، بی هیچ سلامی و علیکی. نمی دانست آرزو کند بیشتر بماند یا برود. بماند که چه بشود؟ چه گلی به سر این دنیا زده است که ماندنش اهمیت داشته باشد؟ اصلا چه چیزی از این عالم کم می شود اگر او نباشد؟ برود که چه؟ چیز خوبی منتظرش است؟ چه اتفاقی قرار است برایش بیافتد؟
وارد گورستان شد و لابه لای قبرها قدم زد. گور بعضی ها ۱۲۰ سالی از تاریخش می گذشت. با خودش فکر کرد چیزی هم آن زیر باقی مانده است یا از همه آن آدم که نمی دانست که بوده و چه کرده فقط همین یک وجب زمین و آن سنگ کوچک مانده است، به یادگار. اما برای که؟ سال ها است نه دسته گلی بر رویش گذاشته می شود و نه آبی می شویدش، جز باران. باز هم خدا!
سنگ ها کوچک و بزرگ هستند. ساده و نقش و نگار دار. از آن که فقط کلمه "مادر" یا "پدر" رویش نوشته شده تا آن یکی که گل و بته هم دارد با اسم و مشخصات کامل و تاریخ تولد و مرگ. آرامگاه خصوصی هم هست، با دری و قفلی بر آن. این جا هم فاصله طبقاتی وجود دارد. آدم ها در مردنشان هم به یکدیگر فخر می فروشند. بازی غریبی است.
یادش آمد کسی مرده بود و اطرافیانش اصرار داشتند بهترین مراسم را برایش برگزار کنند. نمی فهمید چرا. برای او که مرده بود چه فرقی داشت مجلس ختمش در کاخ سفید باشد یا در حسینیه پیرزن های متوسل به جعفر طیار در علی آباد کتول؟ می گفت ساده برگزار کنیم و چشم غره به او می رفتند که شان نگه نمی دارد. نمی دانست شان چه کسی را می گویند. می گفت موضوع این است که او مرد و دیگر با ما نیست، مابقی چه اهمیتی دارد. می گفتند برای تو نه ولی برای ما چرا. فکر می کرد مردم به مرده هایشان هم افتخار می کنند و از آن نمد هم برای خودشان کلاهی می بافند.
یاد آخرین باری افتاد که به بهشت زهرا رفته بود. قطعه شهدای جنگ با عراق. بغض همه مدت گلویش را گرفته بود. رود اشک پشت سد چشمانش جمع شده بود. راه می رفت و آرام نداشت. نه می توانست حرف بزند، نه اشکش جاری می شد. قلبش هم از کار افتاده بود. بالای قبر دوست قدیمش که رسید دیگر نفهمید چه شد. ضجه می زد و بلند بلند می گریست. صبح زود بود و کسی آن اطراف نبود صدایش را بشنود. سیر که گریه کرد لب هایش به خنده باز شد و گفت دست مریزاد، نمی دانستم تو هم بی معرفتی می کنی!
+ نوشته شده در
Wed 17 May 2006ساعت
1:0 PM  توسط Reza
|
مدتی که ننویسی انگار نوشتنت هم نمی آید. اوضاع هم که قمر در عقرب باشد وضع بدتر می شود. شلوغی آخر ترم خورده باشد به پروژه ناتمامت و آن هم به ماجرای عوض کردن پرستار پسرکت، همه این ها به نگرانی دوری از ایران و پدر و مادرت و همه روی هم به الهام هایی که خدا به مقامات ایران و آمریکا می کند. چه از آب در می آید!
گاهی فکر می کنم این خدای نازنین ما مردم یک لاقبا را سر کار نگذاشته باشد خوب است. می گردد از بین همه پیغمبرها جرجیس را انتخاب می کند. این همه آدم روی زمین زندگی می کنند می گذارد عدل بوش و احمدی نژاد را پیدا می کند که به آن ها الهام کند چه بکنند و چه نکنند. آن یکی می گوید خدا به من ماموریت مبارزه با تروریسم را داده و گفته است به عراق حمله کنم. این یکی می گوید خدا در ایران است و برگه های ما را امضا می کند و تو کمی خدا را در نظر بگیر.
شاید از خدا مظلوم تر پیدا نشود. همه کارهای شان را به او نسبت می دهند و خود را نماینده اش می دانند و دیگران را کافر می خوانند و دعوت می کنند به طرفش برگردند. بعضی ها هم که خدا را نماینده خودشان در آسمان می دانند. خدا به خودش رحم کند، از دست ما که کاری ساخته نیست!
+ نوشته شده در
Mon 15 May 2006ساعت
1:1 PM  توسط Reza
|
رییس جمهور دستور داد بانوان را به ورزش گاه ها راه بدهند و جاهای خوب را هم به آن ها بدهند. علما و فقها اعتراض کردند و مخالفت و گفتند رییس جمهور نباید شتاب کند و قبل از صدور دستوراتش باید با ما مشورت کند. معنا ندارد زن ها در محیط آلوده ورزش گاه ها حاضر شوند و ببیند و بشنوند آن چه نباید! ضمن آن که تلویزیون هم بازی ها را نمایش می دهد و ذوات محترمه می توانند با خیال راحت در کانون گرم خانواده در کنار همسر و فرزند و پدر و مادر و سایرین فوتبال را تماشا کنند. لزومی ندارد به ورزش گاه بروند!
زن ها هم سرگردان بین این و آن هستند که ببینند بالاخره حکم شرعی چیست و مقام و احترام شان در چه شرایطی حفظ می شود. خودشان که بندگان خدا صغیر هستند وناقص العقل و نمی دانند چگونه حرمت خودشان را نگه دارند. ما مردان هستیم که می دانیم چه چیزی برای شان خوب است و چه چیزی بد.
فعلا مشاور علمای رییس جمهور مشغول سر و کله زدن با فقها از یک طرف و رییس جمهور از طرف دیگر است که دریابند شکری که رییس جمهور خورده است را چگونه رفع و رجوع کنند که نه سیخ بسوزد نه کباب.
خانم ها منتظر باشند. به همین زودی ها تکلیف تان روشن می شود. بهشت رفتن به این سادگی ها هم نیست!
+ نوشته شده در
Thu 27 Apr 2006ساعت
8:23 AM  توسط Reza
|