تبليغاتX
enameh

enameh

Cultural, Social, Political

ملت نورانی!

گفت مردم ایران سه دسته هستند. یکی اقلیت کتاب خوان و روشن فکر و سرد و گرم چشیده ای که به شدت نگران اوضاع بلبشوی کشور هستند. یک سالی می شود که همه چیز خوابیده و همه منتظر هستند و چند ماهی است که دل شوره حمله این و آن هم به آن اضافه شده است. این اقلیت محترم دایم محاسبه می کنند که بالاخره چه می شود.

دسته دوم اقلیت طرف دار همین دولت کریمه و رسم و ادب مملکت داری و دین مداری اش است که بیشتر بسیجی ها و طلبه های حوزه علمیه و نماز جمعه روندگان سنتی هستند. خیلی کار به آن چه در دنیا می گذرد ندارند. فقط می گویند "آمریکا غلط می کند،" "هر چه آقا و احمدی نژاد می گویند درست است،" "انرژی هسته ای حق مسلم ما است."

دسته سوم هم اکثریت مردم همیشه در صحنه هستند که از بس نورانی و الهی شده اند همه چیز را بوسیده و کنار گذاشته اند. ظاهرا با دولت و دولتیان هم سال ها است به توافقی نانوشته و ناگفته رسیده اند که نه تو کاری به زندگی و حریم خصوصی ما داشته باش، نه ما کاری به سیاست و دیانت و آن چه تو می کنی و  می گویی داریم. اگر چه خبرها را می شنوند و شاید می خوانند، اما حساسیتی نشان نمی دهند و واکنشی بروز نمی دهند تا وقتی که موقعش بشود که آن موقع هم هیچ کس نمی داند این ملت ایثارگر چه می خواهد بکند. همین است که غیر قابل پیش بینی مان کرده است.

جمعیت خارج نشین که به لطف امدادهای غیبی هر روز بر تعدادشان افزوده می شود هم داستان خود را دارند. جاافتاده ها و خوبهایش در امریکا هستند که احدی دیگری را قبول ندارد. تعداد گروه های اپوزیسیون به تعداد کسانی است که خبرهای ایران را کج و معوج از منابع دست هفتم می گیرند و خود را البته یک سر و گردن از همه تحلیل گران سیاسی بالاتر می دانند!

گاهی که با خودم فکر می کنم می گویم "آ خدا، اگر خواستی یک بار دیگر مرا به این دنیا بیاوری، لطفا مرحمت فرموده پرتم کن یک جای دیگر که این قدر غصه نخورم!"

 

+ نوشته شده در  Thu 20 Apr 2006ساعت 11:13 AM  توسط Reza  | 

کلمه مستهجن!

به نظر شما کلمه زن یا ترجمه انگلیسی آن Woman مستهجن است؟ سوال ندارد برادرم، البته که هست. قبول ندارید به دستورالعمل بخش اینترنت قوه قضاییه مراجعه کنید که به شرکت های اینترنتی و کامپیوتری دستور داده است کلمه Woman را سانسور کنند که امکان جست و جوی این کلمه رکیک و خارج از نزاکت در موتورهای جست و جو وجود نداشته باشد. استدلال هم البته بسیار عقلانی و منطقی است! یعنی "نتایج جست و جوی این کلمه مستهجن است."

می بینید کار هدایت و فرستادن مردم به بهشت چقدر سخت است. باید در همه زبان ها در به در دنبال کلمات مستهجن و یا آن ها که نتایج مستهجن دارند بگردند و سانسورشان کنند که خدای ناکرده مومنین و مومنات دچار گناه نشوند. از من نپرسید کلمه مرد یا Man هم مستهجن است یا خیر. من که علامه دهر نیستم. بنویسید به قوه قضاییه تا جواب بدهند و سانسور کنند.

 

بعدالتحریر؛

"زن" همه چیزش سکسی است. از ناخن و مو و قوزک پایش گرفته تا صدا و اسم و حتی کلمه اش. من نمی دانم خدا این موجود سراسر دردسر را برای چه از بغل مرد بیرون کشید. بی خود نبود که فردوسی می گفت:

زن و اژدها هر دو در خاک به

جهان پاک از این هر دو ناپاک به.

+ نوشته شده در  Mon 17 Apr 2006ساعت 11:14 AM  توسط Reza  | 

اورانیوم غنی می کنیم!

چند روزی دادار دودور کردند که خبر خوش هسته ای داریم که به زودی اعلام خواهیم کرد. اما مثلا نمی گفتند این خبر خوش چی هست. حاجی عزیز لحاف دوز محله ما هم البته می دانست قرار است چه چیزی اعلام شود. بعد هم طبق معمول رقابت بود که چه کسی این خبر بهجت انگیز را به گوش ملت برساند. هاشمی رفسنجانی پیش دستی کرد و قبل از احمدی نژاد گفت که ایران به باشگاه اتمی دنیا پیوسته است. یعنی اورانیوم فلک زده را غنی کرده است. بعد هم احمدی نژاد در مشهد آن را گفت و خبر داد که اولین محصول غنی شده که ظاهرا به آن کیک زرد می گویند به موزه آستان قدس رضوی اهدا می شود.

ملاحظه می کنید. ما از اول گفتیم قصد ساختن بمب هسته ای نداریم، هیچ کس باور نمی کرد. حالا که بعد از این همه جار و جنجال و داد و بیداد و چند سال برو و بیا و بشین و پاشو در آلمان و فرانسه و انگلیس و سوییس و ایران، اورانیوم بخت برگشته را غنی کردیم، همه دیدند که دادیمش به امام رضا که در موزه اش بگذارد تا زایران حضرت از آن بازدید کنند و پی به پیشرفت های علمی فرزندان این مرز و بوم ببرند.

دعوا بر سر لحاف ملا داریم به خدا. آهای دنیا! ما اورانیوم غنی می کنیم که در موزه بگذاریم. اگر موزه ای هست که می خواهد اورانیوم داشته باشد خبر بدهد برایش بفرستیم.

مشاغل قدیمی:

برف پارو می کنیم. پیرزن خفه می کنیم. آپاندیس عمل می کنیم. آب حوض می کشیم.

شغل جدید:

اورانیوم غنی می کنیم.

+ نوشته شده در  Thu 13 Apr 2006ساعت 10:7 AM  توسط Reza  | 

آره، نه!

دعوای جدید پسرم و پسر خاله اش بامزه است. یکی می گوید بیا مثلا توپ بازی کنیم. آن دیگری می گوید نه. آن یکی می گوید آره. این یکی نه. این آره و نه چندین بار بین شان رد و بدل می شود و بعد هم بووووووم. کتک و کتک کاری. سه دقیقه بعد همان بازی را با هم انجام می دهند.

این دعوا مرا به یاد اختلاف ایران و آمریکا می اندازد. این می گوید من تکنولوژی هسته ای را برای مصارف صلح آمیز می خواهم. آن یکی می گوید نخیر قصد تولید بمب اتمی داری. این می گوید آره. آن می گوید نه. آره، نه. آره، نه. آره، نه.... بعد هم بووووووم. خدا به خیر بگذراند. از دست امام زمان و حضرت عباس هم خارج شده است.

+ نوشته شده در  Wed 5 Apr 2006ساعت 7:11 AM  توسط Reza  | 

خدا را دیدم!

من خدا را دیدم.

                        پسرم بود که می خندید

                        از ته دل.

                        با همه نازکی کودکی اش

                        چرخ می زد، چرخ، چرخ

                        همه حجم وجودم را پر می کرد.

 

و خدایم خندید. خنده اش را دیدم.

                        سبزه سفره هفت سین را کاشت.

                        دانه گندم بر خاک

                        آب می داد

                        زندگی می بخشید

                        بر دل افسرده من.

 

و خدا نام مرا خواند.

                        همه تازگی و کوچکی اش را در آغوش بزرگم جا داد.

                        بوسه بر گونه خشکیده زردم زد.

                        ماه خندید.

                        آسمان آبی شد.

                        آب در رود امید جاری شد.

                        عشق پیدا شد

                        و صدایم زد

                        بابا، بابا

                        و دلم را لرزاند

                        اشک در گوشه چشمم

                        صورتم را تر کرد.

 

و خدا رفت، فراموشم کرد.

                        پسرم بیمار است.

                        صورت کوچک و شیرین و پر از شیطنتش تبدار است.

                        چشمانش که به هیچ چیز نمی ماند

                        جز چشم خدا

                        خیس است، داغ است، ملتهب است.

                        مادرش، همسرم

                        همه مهر خدا

                        عطر آرامش و تسکین رضا

                        مینای وجود امیر دل ها

                        می نشیند

                        پسرم را، پسرش را

                        تنگ در آغوش محبت می گیرد.

                        پسرم در خواب است.

                        همسرم، مادرش

                        لبخند به لب، زیر لب قصه عشق

                        برای پسرش، پسرم می خواند.

                        دل من اما

                        هم چنان می لرزد!

 

نیو جرسی – 30 مارس 2006

+ نوشته شده در  Thu 30 Mar 2006ساعت 9:8 PM  توسط Reza  | 

رژه ایرانیان

رژه ایرانیان امسال در شهر نیویورک برگزار شد. به قدری مشغول عکاسی بودم که انگار اصلا هیچ چیزی ندیدم و نفهمیدم چه گذشته است. زاویه نگاهت که تنگ باشد حقیقتا چیزی دستگیرت نمی شود و جز کادر کوچک دوربینت، دریافتی از آن چه می گذرد نداری. فقط می دانم که جمعیت تماشاگر به نسبت سال گذشته کمتر بود. نمی دانم سردی هوا بود، یا بی حالی مزمن ما ایرانی ها، یا دعوای همیشگی دو گروه متولی مراسم. می گویند حتی در موقع گرفتن مجوز برگزاری کارناوال هم در شهرداری به قدری به هم اره داده بودند و تیشه گرفته بودند که پلیس مجبور شده بود دخالت کند.

شاید اگر به جای کارناوال و راه رفتن در طول بیست خیابان که از شروع تا انتها یک ساعتی بیشتر طول نمی کشد، یک بازارچه خیابانی بزنند با غرفه های مختلف از لباس و غذا و کتاب و نوار فیلم و آهنگ و موزیک زنده و مواد غذایی و فعالیت هایی برای بچه ها که هیچ جایی در این کارناوال ندارند، بهتر باشد و بیشتر بهره ببرند؛ هم جماعت خودی و هم غیر خودی.

+ نوشته شده در  Tue 21 Mar 2006ساعت 8:38 PM  توسط Reza  |