یکی مطلب قبلی ام را خوانده بود . می گفت یعنی ما ایرانیان عزیز این قدر بد هستیم و خودمان هم نمی دانیم؟ گفتم نه این قدر، شاید از این هم بدتر.
گفت شاید اثر اقامت نسبتا طولانی در غربت باشد که شیفته ات کرده و خوبی ها و ارزش های میهنی را از یادت برده است. گفتم به دو دلیل حرفت به نظرم نادرست می آید. یکی آن که من از آن مملکت و متعلقاتش اعم از فرهنگ و ادب و رسم و آیین و زبان و خاک فرار نکردم که احساس بدی نسبت به آن داشته باشم. دوم آن که اتفاقا دوری اغلب دوستی می آورد و اگر صغرایت درست باشد احتمالا کبرایت باید چیز دیگری بشود، عکس آن چه فرض کردی.
گفت اگر این طور باشد و این قدر سیاه و زشت باشیم که باید مدت های مدید پیش از این از صحنه روزگار رفته باشیم و اثری از آثارمان نمانده باشد. گفتم دست بر قضا همین است که می گویی. سالیان سال است، نه یک دهه و چند دهه، که یک سده و چند سده، اثری از خود به جا نگذاشته ایم. در مسیر رشد و شکوفایی هنر و فرهنگ و علم و تکنولوژی جهان چه کرده ایم؟ به ظاهر هیچ. حتی درست هم از این مواهب که دیگران ساخته اند استفاده نکرده ایم. در قواره یک ملت حرف می زنم نه افراد. افراد متعدد ایرانی ممکن است موثر بوده باشند اما ملت ایران کجا بوده است؟
گفت بی رحمانه می تازی و تیغ کشیده ای و بی محابا می روی. گفتم انگل فرو رفته در جسم و جانمان را با تیغ تیز جراحی باید برید و به کناری انداخت که سلامت به بدن بازگردد.
+ نوشته شده در
Thu 16 Mar 2006ساعت
10:59 AM  توسط Reza
|
کار کردن با جماعت ایرانی واقعا سخت است. باید در ردیف کارهای سخت و زیان آور به شمار آورده شوند که آدم زودتر بازنشسته شود و خیالش کمی تا قسمتی راحت. همه عقل کل هستند. در باره همه چیز هم نه فقط نظر می دهند که نظرشان بهترین و منطقی ترین هم هست. نظم بردار هم که نیستند. قربانشان بروم همه هم با ضمیر سوم شخص حرف می زنند. یعنی خواستار انجام کارهایی می شوند و رهنمود می دهند و راهنمایی می کنند و دیگرانی باید نظرات مشعشعانه شان را اجرا کنند. کار گروهی هم که صفر. سازمان و تشکیلات و تصمیم جمعی و تعهد سازمانی هم کشک. شش ماه هم که نشسته باشی و حرف زده باشی و مثلا همه را متقاعد کرده باشی که باید فلان کار بشود درست در لحظه آخر که کار از زیر دست کسی خارج می شود اثر انگشت و امضای خود را می گذارد و خرابی به بار می آورد. بعد هم که اعتراض می کنی قرارمان این نبود و چرا این کردی می شنوی که فکر کردم این طوری بهتر است و حالا که طوری نشده و صلوات بفرست و تازه خیلی هم بد نشد و همین طور که کمی جلو بروی طلب کار هم می شود که کلی زحمت کشیده است و کسی قدرش را نمی داند.
دو رو به معنای مطلق کلمه هم هستیم. در خلوت شیطان رجیم را درس می دهیم و در جلوت از پیغمبر سی صد متر هم جلوتر می رویم! تنها چیزی که در زندگی روزمره مان محلی از اعراب ندارد دین است اما وقتی به دیگرانی می رسیم چنان سنگ اسلام را به سینه می زنیم که یکی نداند فکر می کند شب تا صبح از سر سجاده بلند نمی شویم.
همین دورویی دروغگویمان هم کرده است. خیلی هایمان که یک روده راست هم در شکم نداریم. کاسب هایمان که بمانند. من یکی که از کار دادن و کار کردن با ایرانی جماعت بدم نمی آید فرار کنم. سر هم را چنان کلاه می گذاریم که انگار آن دیگری نه هموطن که آدم هم نیست.
چشم و هم چشمی که دیگر هیچ. همه یا آقای دکتر هستند یا مهندس. خانم هایشان هم خانم دکتر و خانم مهندس هستند. عمد هم دارند که دکتر و مهندس را غلیظ بگویند. خانه و زندگی و ماشین و لباس و آرایش و سگ و گربه و ادا و اصول و ادا و ادا و ادا. کلافه می شود آدم از بس ادا می بیند و ادا. به خودمان که می رسیم پر از فیس هستیم و افاده از یک طرف و بی قاعده و نظم ناپذیر و شلخته از طرف دیگر. به رفت گر آمریکایی که می رسیم چنان مبادی آداب می شویم و دست و پایمان را گم می کنیم که انگار پسر اتول خان رشتی را دیده ایم!
تخم دوزرده خلقت خداوندی هم که هستیم. اصلا فکر می کنیم خدا در آن هفت روزی که جهان را آفرید شش روز و 23 ساعتش را صرف درست کردن ایران و ایرانی ها کرد، یک ساعت باقی مانده را چایی خورد و استراحتی کرد و بقیه دنیا و مافیها را خلق کرد. همه را هم در اطراف ایران. هنوز هم مدار آفرینش و گردش این جهان، همین مملکت گل و بلبل خودمان است.
ابدا کار گروهی بلد نیستیم و نمی خواهیم هم یاد بگیریم ولی هر کس حوصله اش سر می رود برای خودش سازمان و دسته و گروهی درست می کند که بهترین و مستقل ترین و با کلاس ترین و تنها سازمان کارآمد ایرانی است که بیشترین عضو و طرفدار را هم دارد. هزار نفریم و پانصد گروه داریم. هر کسی عضو چهارصد سازمان است. همه هم از سرناچاری و رودربایستی. اگر تو عضو سازمان من نشوی من هم از سازمانت بیرون می آیم و دکانت از رونق می افتد. نان به هم قرض می دهیم.
تنها اقلیتی هستیم که ممکن است همسایه دیوار به دیوارمان از مملکت خودمان باشد و بعد از شانرده سال که می فهمیم خانه خود را عوض می کنیم که مبادا چه شود. تازه یادمان می آید یارو کلاس ندارد!
در فروشگاه و پارک و رستوران و ساحل دریا و سینما و کتابخانه که می فهمیم طرف دیگر ایرانی هم وجود دارد صدای خود را پایین می آوریم و با ایما و اشاره به هم می فهمانیم که طرف خودی است. انگار وارد منطقه مین گذاری شده باشیم یا طرف جذامی باشد که از او فرار می کنیم. بعد هم داد می زنیم چرا ما ایرانی ها به داد هم نمی رسیم. بعد هم یک سازمان درست می کنیم برای دستگیری ایرانیان محتاج!
مردهایمان هر آتشی که بخواهند می سوزانند و به دهه چهل که می رسند تازه یاد ازدواج و کانون گرم خانواده می افتند و به ایران می روند که دختر نجیب و با اصل و نسب و اهل زندگی پیدا کنند. انگار دخترهای ایرانی این جا نه اصل و نسب دارند نه نجیب هستند و نه اهل زندگی. زنانمان هم که خدا عمر نوح و ثروت قارون را نصیب شان کند.
بدگویی کردن کار بدی است. استغفروالله!
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت
9:40 PM  توسط Reza
|
مجبور شدم بنویسم. مطلبی در وبلاگ عقبگرد خواندم و یاد خوش ایام گذشته افتادم. به خدا هنوز خوشم به آن روزها. هیچ وقت نتوانسته ام نه از آن روزها درست بنویسم و نه درست برای کسی تعریف کنم. همیشه فکر کرده ام پاکی شان را از دست می دهند، خلوص شان را، دست مالی می شوند. دوست دارم همان طور که بودند برایم بمانند. هرگز نشده که در باره شان فکر کنم و حرف بزنم و اشک نریزم. من اهل این جا نیستم. زیادی ام. به کی بگویم که باورم کند. دلم تنگ شده است برای داود، مالک که هنوز موقع نماز دعایش می کنم. دلم تنگ شده است برای اردوگاه شهدای تخریب. دلم تنگ سوسنگرد و هویزه و شلمچه است. مهم نیست کجا هستم و چند سال است از همه آن مهربانی ها دور افتاده ام. دلم که آن جا است. خدایا رحمی. قرار نبود با ما این گونه کنی. نه سیب می خواهم نه گلابی نه نهر عسل و شیر وشراب و حوری. فقط همان ها که گرفتی به من برگردان!
+ نوشته شده در
Thu 9 Mar 2006ساعت
8:53 AM  توسط Reza
|
- در اتوبوس هستم و در راه خانه. یکی از اهالی روستای پایینی، به قول رشتی ها Fair Lawn محله، که عموما هم از عموزاده های کلیمی ما هستند کنارم نشسته است و زیر چشمی و رو چشمی دید می زند ببیند با کامپیوترم چه می کنم. خدا را شکر که فارسی نمی داند یا شاید هم می داند و به رویش نمی آورد. از دیدن عکس های پسرکم منصرف شدم، کم مانده بود مردک آوار شوم روی سرم، از بس خم شده بود طرفم. ظاهرا فضولی از جمله خصلت های جهانی است که ربطی ندارد کجا به دنیا آمده ای و کجا بزرگ شده ای. اغلب دوست دارند سر از کار دیگران در آورند.
- وسط راه و نرسیده به نیویورک راننده اتوبوس اعلام کرد به دلیل اشکال فنی که در اتوبوس پیدا کرده از شرکت اتوبوس رانی دستور رسیده که همان جا توقف کند و دقایقی باید صبر کنیم تا اتوبوسی بفرستند که با آن به شهر برویم. صدای اعتراض یکی دو نفر بلند شد که قرار نیست مسافر دیگری سوار شود و در را یک بار آن هم در ترمینال نیویورک باز می کنی پس دلیلی ندارد این جا بایستیم و منتظر اتوبوس دیگر شویم. هر چه راننده بدبخت می گفت از دستش خارج است و شرکت اتوبوس رانی سیاست خودش را دارد و او باید از آن پیروی کند وگرنه اخراج می شود به گوش این حضرت والا نمی رفت که نمی رفت. فکر کردم آدم بی منطق همه جا هست حتی در مرکز علم و منطق دنیا و حتی می تواند رییس جمهور آن مملکت هم باشد.
- بلند بلند در اتوبوس با تلفن همراهش حرف می زد و کم کم همه را که یا مشغول مطالعه بودند یا چرت می زدند عصبانی کرد. یکی دو نفر نیمچه اعتراضی کردند که برادر آرام تر. گوشش بدهکار نبود. خانمی که در صندلی جلو نشسته بود قدری محکم تر خواست که یا صدایش را پایین بیاورد یا مکالمه اش را تمام کند. به آقا برخورد و هر چه از دهنش می آمد نثار خانم بی نوا کرد. حرمت هم سفری دایم با خانم را هم نگه نداشت و گفت آن چه نباید می گفت. بسیاری صدا بلند کردند و کمی تا قسمتی ساکتش کردند. دیدم به قیافه آدم ها نمی شود اعتماد کرد. آدم موقر می تواند در لحظه ای پوسته دیگری به تن کند و فحش های چارواداری نصیب عالم و آدم کند.
- گاهی مواقع اتوبوس سواری و قطار سواری سرانجام خوشی هم پیدا می کند و آدم هایی را به هم می رساند. اگر اشتباه نکنم سرکار علیه خانم شلینو خبرنگار نیویورک تایمز در پاریس شوهر خود را در قطار یافته است.
- جناب بغل دستی از من خواست دگمه درخواست توقف اتوبوس را برای حضرت شان بفشارم و ایشان پیاده شوند. فشار دادم و رفتند و مزاحم از میان برداشته شد. بروم عکس های پسرکم را ببینم.
+ نوشته شده در
Wed 1 Mar 2006ساعت
2:8 PM  توسط Reza
|