تبليغاتX
enameh

enameh

Cultural, Social, Political

و اذا مروا باللغو مروا کراما

گفت توهین کرده اند به پیامبرم.

پاره می کنم. آتش می زنم.

آوار می کنم بر سرش.

نابود می کنم که دیگر احدی جرات نکند

انکار کند مرا.

گفتم جوان، آرام.

بنشین. حرف بزن. سخن بگو.

حجت بیار. چه جای کارزار؟

گفت چه حجتی؟ چه دلیلی؟ چه جای بحث؟

آن جا که جز اهانت و ایراد نیست؟

غیرتت چه شد؟

گفتم شنیده ای که گفت

نادان که خواندت و خطابت کرد چه باید کنی؟

گفت آری.

گفتم جواب؟

گفت سلامش گویی و آرامش و صلح و صفا.

گفتم آن جا که یاوه ای بر تو بندند نیز شنیده ای؟

گفت شنیده ام. می دانم آیه را.

گفتم جواب چه سان؟

گفت که گذشتن با کرامت است.

گفتم شنیده ای که گفت

آیات من را تکفیر می کنند

هزل می گویند و مسخره ام می کنند؟

گفت خواندمش در سوره نسا.

گفتم چه حکم داده است؟

گفت فرمود در جمع شان منشین

کناره بگیر تا آن زمان که سخن دیگر کنند.

گفتم پس چه جای خون و خشونت و آتش

بر بی مقداری و کوچکی کسی؟ 

 

+ نوشته شده در  Tue 14 Feb 2006ساعت 11:35 AM  توسط Reza  | 

کاریکاتورهای پیامبر، چند نکته

ماجرای انتشار کاریکاتورهایی از پیامبر اسلام در نشریات دانمارکی کم کم بالا گرفته است. به نظرم چند نکته در خور تامل آمد.

1)      این کاریکاتورها در ماه سپتامبر چاپ شدند و سر و صدایش چند روزی است بلند شده است. سه ماه عقب بودن در شرایطی که جمعیت مسلمانان اروپا کم هم نیست کمی تا قسمتی عجیب و غریب است.

2)      معتقدم باید به اعتقادات یکدیگر احترام بگذاریم و اهانت به مقدسات دیگران نکنیم. کار بسیار بدی است. اما نگاه کنیم به کثرت اختلاف رای و نظری که میان مردم وجود دارد. در جایی که کاری یا حرفی و نوشته ای به کسی و جایی برنمی خورد چه جای نگرانی. از سه ماه پیش به این سو خللی در ارکان اعتقادی و ایمانی مسلمانان به وجود نیامده است که این همه حرف و حدیث در پی داشته باشد.

3)      به ساز و کار سیاسی و فرهنگی و اجتماعی هر کشوری باید نگریست و بعد از حکومتش درخواست و طلب کرد. جایی که دولت مطبوعات را کنترل نمی کند و مطبوعات برای چاپ نوشته ها و عکس ها و کاریکاتورهایشان از دولت اجازه نمی گیرند چه جای خرده گرفتن به دولت؟

4)      یاد ماجرای سلمان رشدی افتادم. بعد از آن که همه دنیا صدا کرد تازه ماجرا به گوش ایران رسید. بعد هم انگار برای آن که از قافله عقب نماند کاری کرد و حرفی زد که همه کس و همه چیز فراموش شد و فقط ما ماندیم و ما! این بار این طوری نشود خوب است. با این وضع خرابی که داریم، حضرت محمد خودش رحم کند.

5)      اگر این همه سر و صدا نمی شد کسی غیر از همان هایی که آن روزنامه را می خوانند اصلا نمی فهمیدند  که چنین کاریکاتوری هم چاپ شده است. بعد ازهمه این داد و فریادها، اولا روزنامه ها و نشریات چند کشور دیگر اروپایی آن ها را دوباره منتشر کردند. ثانیا خیلی ها در به در دنبال کاریکاتورها می گردند که ببیند چی بودند. حالا مقصر کی است و چه کسی باید مفسد فی الارض شود؟

+ نوشته شده در  Fri 3 Feb 2006ساعت 7:42 AM  توسط Reza  | 

چند آمار کوتاه

۱- در سال ۲۰۰۵ آمریکایی ها ۴۰ میلیارد دلار خرج حیوانات خانگی شان کردند.

۲- در سال ۲۰۰۴ در آمریکا بیش از ۱۶ میلیون تن نمک برای ذوب کردن برف و یخ جاده ها مصرف شد.

۳- سی و شش درصد از بزرگ سالان آمریکایی می گویند مهم ترین مسیله مورد بحث شان پیش از ازدواج، داشتن فرزند بوده است. نوزده درصد مذهب را موضوع خود می دانستند.

۴- چهل و یک درصد مسافران معتقدند نیویورک بهترین شهر برای خرید است. پانزده درصد لاس وگاس و چهارده درصد سان فرانسیسکو را بهترین می دانند.

۵- مصرف سرانه شکلات برای هر امریکایی در سال ۲۰۰۴ در حدود ۲۵ پوند بوده است.

Source: USA Today

+ نوشته شده در  Thu 26 Jan 2006ساعت 10:51 AM  توسط Reza  | 

سوال های بی پایان

کلافه می کند آدم را از بس سوال می کند. دامنه سوالاتش پایان ندارد. جرات نمی کنی پیش رویش حرفی بزنی. فکر می کنی سرش به کار خودش گرم است و توجهی به مکالمه تو با دیگران ندارد. اما انگار قسمت شنوایی مغزش مشغول پردازش اطلاعاتی است که از محیط می گیرد و قسمت بینایی و لامسه نیز هم زمان به کار خود هستند، بی آن که تداخلی در کار یکدیگر به وجود آورند.   

پدر بزرگش می گفت که با همسرش (که مادر بزرگ آقای مربوطه است) حرف می زده و می خواسته ضرب المثل "خرش از پل گذشت " را به کار ببرد که وسط کار حرفش را خورده بود. گفت پسرک من آن جا بود و ترسیده بود بشنود و باران سوال را سرازیر کند که "خر کی از پل گذشت؟ کجا می خواست برود؟ با کی بود؟ پل کجا بود؟ با خودش چی می برد؟ چرا از پل گذشت؟ پل را کی درست کرده؟ برای چی پل درست کردند؟ و الی ماشاالله.

سر به سرش که می خواهم بگذارم من به او پاتک می زنم و سوال پیچش می کنم، مثل خودش. اوایل که تا صبح هم می پرسیدم جوابم را می داد و خیلی وقت ها هم هنرمندانه توپ را به زمین من می انداخت و سوالم را با پرسشی جواب می داد و سکان را در دست می گرفت. این اواخر بعد از این که دو سه تا سوال را پاسخ می دهد می گوید "نه بابا، شما به من نگو." یعنی از من سوال نکن و فقط جواب بده!

بازی جدیدمان هم این است که من باید نقش دو نفر را برایش بازی کنم و اسباب انبساط خاطر کوچولویش را فراهم آورم. یکی از این دو نفر معمولا خودش است و آن دیگری به تناسب حال هر شخصیتی اعم از حقیقی و کارتونی و خیالی می تواند باشد. مثلا از من می پرسد "بابا، پوکی (که دوست خیالی اش است) به من چی گفت؟" می گویم فلان. می پرسد "بعد من چی گفتم؟" می گویم بهمان. و این بازی تا وقتی من حوصله داشته باشم ادامه پیدا می کند. او فقط می گوید او چه گفت و من چه گفتم. من هم به جای هر دو حرف می زنم و پسرکم غش غش می خندد و خستگی عالم را برای مدتی از شانه هایم برمی دارد.

 

 

+ نوشته شده در  Mon 23 Jan 2006ساعت 9:52 PM  توسط Reza  |