بهت بود و حیرت و ناباوری.
حسرت ماندن
اندوه از دست دادن یاران.
فرصت ها هم گذشته بودند
به سان ابر.
وقتی گفتند جنگ تمام شده است
انگار صدای بسته شدن درها را می شنیدی
یکی پس از دیگری.
انگار محکوم به ماندن شده بودی
راه ها بسته شده بودند
گذرگاهی نبود به آن سوی نور.
معیشت ضنک
یعنی داغ رفتن در میدان و بالباس ژنده و پاک بسیج.
+++
نمی فهمند چه می گویی
و نخواهند فهمید
هرگز.
نمی فهمند وقتی درد را با همه سلول هایت حس می کردی
امانت بریده بود از درد
اما هیچ نمی گفتی و نمی کردی
جز زهر خندی که پس کی؟
و نخواهند فهمید
هرگز.
نمی فهمند چه تلخ بود رانده شدن
و چه شیرین است دوباره خوانده شدن.
و نخواهند فهمید
هرگز.
نمی فهمند این همه سال انتظار بر تو چگونه گذشت
سخت تر از مرگ بود
نه یک بار که صد بار.
ماندی و سوختی وساختی
منتظر بودی
با ترس و دلهره
که نوبتت خواهد رسید یا نه.
و نخواهند فهمید
هرگز.
+ نوشته شده در
Sun 15 Jan 2006ساعت
9:32 PM  توسط Reza
|
?Have you seen Jesus
?Jesus is coming
.Jesus died for you and me
?When was the last time you pleased the Lord
. No Jesus, No Peace
.Jesus is the reason for the season
از راهرویی که خط های مختلف مترو را در ایستگاه پورت آتوریتی به هم وصل می کند که بگذری امکان ندارد جوانی را ندیده باشی که این حرف ها را با حرارت ادا می کند و از مردمی که با عجله می گذرند دعوت می کند به دین برگردند و آن کنند که فطرت شان می گوید. اسپانیولی زبان است. بالا و پایین قدم رو می رود و با شوری که کف به دهانش می آورد از مسیح می گوید و او را تنها نجات بخش آدمیان از هر آن چه ناپاکی و گناه کرده و ناکرده در این دنیا می خواند. این مرد خدا معمولا در ساعت های عصر سر و کله اش پیدا می شود و دیگر جزیی از نقشه آن ناحیه شده است. دستیارانی هم دارد که همراهی اش می کنند و نوشته هایی هم به دست رهگذران می دهند.
گاهی هم جوانک های دانشجویی را می بینی که با لباس قرمز و کاغذهایی در دعوت به مسیحیت همان می کنند که آن پیش کسوت می کند. منتها این ها در سکوت لبخندی می زنند و نوشته ای به دستت می دهند که وقتی منتظر قطار هستی یا در آن نشسته ای سر صبر بخوانی. امروز نوشته ای از آن ها گرفتم و خواندم که نوشته اند آدمیان همه گناه کار به دنیا می آیند و همین که از خدا دور می شوند و به زمین می آیند یعنی گناه و بودن در جهنم. بعد هم که طبع مان همه گناه آلود است و در این دنیا کاری نمی کنیم جز گناه و نافرمانی و این طور پیش برویم جایی نداریم جز جهنم و قهر خدا. به این ترتیب ظاهرا خدا چاره کار را در این می بیند که پسرش را که همان مسیح است به زمین بفرستد که خود را قربانی گناهان معتقدان و پیروانش کند و به این صورت آن ها را از گناه مبرا. برای همین هست که می گویند "برای ما مرده است" که پاک از این دنیا رویم و در آن سو با خدا محشور. فرمول ساده ای درست کرده اند و دین بی دردسر و آسانی. هر کاری می خواهی بکن چون طبتعتت این است. بعد هم زانو بزن و بگو "عیسی جون خودت یه کاریش بکن. آمین."
+ نوشته شده در
Tue 10 Jan 2006ساعت
10:25 AM  توسط Reza
|
نیویورک که هستی هر وقت حوصله ات سر رفت و خسته شدی و احتیاج به تنوع داشتی می توانی سری به ایستگاه مترو به خصوص در گراند سنترال و پورت آتوریتی بزنی و دقایقی را با هنر نمایی افراد و گروه های مختلف خوش بگذرانی. خواستی می توانی پولی هم بابت این سرگرم شدن بپردازی که مثلا نشان دهی به هنر علاقه داری و قدر می نهی به کاری که می کنند، نخواستی هم می توانی مثل هزاران هزار دیگر دست ها را در جیب هایت کنی و دور شوی.
امروز جوانکی را در پورت آتوریتی دیدم که یک دست سفید پوشیده بود و صورتش را هم سفید کرده بود و صامت و ثابت بر روی سکویی ایستاده بود که بر رویش نوشته بود "هنر سنگی". سطلی مقابلش بود که هر کس پولی در آن می انداخت جوانک با حرکات مقطع بسیار موزون و دقیق همراه با صداهایی که نمی دانم از کجا در می آمد با طرف انفاق کننده به تناسب جنسیت و رنگ و نژادش دست می داد و تشکر می کرد و عکسی از خودش از جایی بیرون می کشید و به همراه نوشته ای به او می داد. کلی جماعت ایستاده بودند و منتظر آدم دست و دل بازی که پولی بدهد و جوان را به حرکت وادارد.
هفته پیش در همین محل جوانک دیگری بود که سر تا پا سیاه پوشیده بود و فقط صورتش را نقاب سفید زده بود و دستکش سفید به دست کرده بود. آهنگی از ضبط صوتش پخش می کرد و همراه با آهنگ، رقص بریکی می کرد که از مایکل هم جکسون تر بود. الحق زیبا بود و دیدنی.
یک مرد میان سال اسپانیایی هم هست که هر چند وقت یک بار سر و کله اش در همان گوشه هنری پورت آتوریتی پیدا می شود. آهنگ غلیظ اسپانیولی می گذارد و با عروسکی به قد و قواره یک زن راست راستکی رقصی می کند که بیا و ببین. از دور که نگاه کنی فکر می کنی عروسک خانم واقعی است اما کش و قوس هایی که به او می دهد و رقصی که با او می کند که لحظه ای از خودش جدایش نمی کند نشانت می دهد که بنده خدا دستش به بانو نمی رسد و به قولی کنیز مطبخی را دریافته است.
دخترکی هم هست که قبلا زیاد می دیدمش ولی مدتی است نه در گراند سنترال و نه در پورت آتوریتی آفتابی نشده است. خودش را به شکل مجسمه آزادی در می آورد. با همان هیبت و لباس و تاج و مشعل و همه چیز. عین مجسمه کاملا بی حرکت می ایستاد تا کسی پولی در سطلش بیاندازد و سرکار خانم به نشانه تشکر قر و قنبیلکی بدهد و حرکت موزونی انجام دهد. یکی از همان روزهای نمایشش گرفتار پسر بچه تخسی شده بود که خودش را به آب و آتش می زد که دخترک مجسمه را بخنداند و بی پول انداختن به تکان وادارش کند. ادا و اصول پسرک دیدنی تر شده بود و جماعت تماشاگر را به خنده انداخته بود.
+ نوشته شده در
Thu 5 Jan 2006ساعت
10:20 PM  توسط Reza
|
شمشیر برداشت
شمشیر چوبی اش را.
گفتم جه می کنی؟
گفت به دنبال گرگم
گرگ ناقلا
که دست هایش را سفید کرده است
با آرد
آردی که از نانوا گرفته است
به زور.
تا بزغاله های کوچک بیچاره را
فریب دهد.
گفت می زنم.
با شمشیر می زنم
گرگ بد را
که دیگر بزغاله ها و مرغ ها و خروس ها و جوجه ها را
از راه به در نکند.
گفتم پسر، عزیزکم
بمان بر همین نمط.
دنیا پر از گرگ های بد و ناقلا است.
شمشیر کوچک چوبی ات را
آماده داشته باش
که باید به جنگ شان روی!
+ نوشته شده در
Wed 28 Dec 2005ساعت
11:14 AM  توسط Reza
|
خدا هم وارد شد. تا به حال نورها و دست های غیبی بودند و امام زمان که کارها را پیش می بردند وسران کفر را بر صندلی های خود میخ کوب می کردند و برگه های نمایندگی مجلس و ریاست جمهوری را امضا می کردند، انگار کاری انجام نشده که خدا خودش دست به کار شده است. وزیری هامانه، وزیر نفت با روزنامه شرق مصاحبه کرده و از قول احمدی نژاد گفته است که "خدا وزیری هامانه را به من معرفی کرد." ملاحظه می کنید. این یکی هم اگرگند بزند چه می شود؟ بعد از خدا نوبت کیست؟ از او بالاتر هم داریم؟
+ نوشته شده در
Tue 27 Dec 2005ساعت
6:46 PM  توسط Reza
|
یکی از دوستان قدیمم بیماری سختی گرفته است و مدت ها است در بیمارستان بستری است. هنوز نتوانسته اند بیماری اش را تشخیص بدهند اما احتمال می دهند سرطان استخوان باشد. بالا بلند و ورزش کار بود. الان نمی دانم چه حال و روزی دارد. آخرین بار دو سه سال پیش بود که دیدمش. فشار زندگی و همه نامردمی که طبع نازکش را می آزرد شکسته اش کرده بود. شکسته تر از آن چه می بایست می بود.
مهمانی بود و بسیاری دیگر از قدیمی ها را همان موقع دیدم. همه از من شکسته تر. دندان ها بلا استثنا خراب و بعضا افتاده. موها ریخته و سفید. صورت ها تکیده و مات. می خندیدند اما انگار نه از ته دل. شوخی فراوان می کردند اما انگار شادی زودگذر داشتند. همه به من می گفتند خوب که چه عرض کنم مثل همان سال های دور مانده ام.
به عکس علی موحد دانش که روی میزم است نگاه می کنم و به آستین بالا زده اش که نشان می دهد دست راستش را قبلا از دست داده بود. به سال های دور فکر می کنم و این شعر را زمزمه:
هنوز ریشه زاییده بهار منی
به باغ عشق گل سرخ اعتبار منی
شب و غروب و کف و باد و موج می میرند
توای کرانه آرام ماندگار منی
+ نوشته شده در
Thu 22 Dec 2005ساعت
8:12 AM  توسط Reza
|